
میان چهارچوب در چهار لنگه چوبی خوابیده ام که صدای زنگ آپارتمان می آید.... اه یعنی کی می تونه باشه این موقع شب؟.... یعنی ساعت چنده؟.... اصلن چی شده؟ .... و همین طور با خودم کلنجار می روم ... یادم می افتد میان چهارچوب در چهارلنگه چوبی که اصلن در عالم واقع وجود ندارد، نخوابیده ام .... بلکه روی تخت عاریتی خانه مادر هستم و روی ام به دیوار.... با خودم می گویم :"اه همش خواب بود"... دوباره صدای زنگ آپارتمان را می شنوم ... صدای کلنجار رفتن خواهرم برای بلند شدن ... و صدای مادرم که می گوید:"کیه؟" ...تا کی ...
ادامه مطلب
امروز صبح در مسیری که طی می کنم تا برسم به محل کار، از این نیسان ها یا ون ها که عقب اتوموبیل را کرده اند اتاقکی برای بردن لبنیات و محصولات شرکت ها به سوپرمارکت ها، در لاین کناری کمی از ما عقب تر بود، در میانه ترافیک.رانندگان اتوموبیل ها مجبور بودند مکث کنند دوباره به قدر چند گامxa0 پا روی پدال گاز بگذارند. یک لحظه خستگی امان راننده شرکتی را برید و مثل دیگر ماشین ها ترمز نکرد (لابد همین گونه بود .. من که نمی دیدم) ... صدای تصادف با اتوموبیل جلویی و بلندتر از آن وقتی روی ام را به راننده برگردانده ...
ادامه مطلب
می دانم با خودتان می گویید پس توکلت کو؟ .... نرجس برده بود مادر مهدی شد .... یوسف برده بود عزیز مصر شد .... و الخ.... من برده تصورات خانواده ام هستم .. از 15 سالگی تا 26 سالگی با مریضی پدر دمخور شدم ... و لحظه لحظه اش را در نوجوانی به نظاره نشستمxa0 و زندگی ام شد صف های داروخانه .... صف های آزمایشگاه ... صف های .... من برده تصورات خانواده ام هستم .. وقتی خواهرم مریض شد ... و من بعد از سال ها پولی جمع کردم که بالاپوشی بخرم ...خریدم ...گفتم قشنگ است ... او هنوز این جمله را در ذهن دارد ...سال ها تن...
ادامه مطلب