کیف کوک!

خرید بک لینک
مثل سحر و جادویی می ماند که اگر به کسی بگویی باطل می شود... شاید به همین دلیل بوده و هست که نزدیک به یک سال و نیم می نویسم اما نمی نویسم... و خنده دار آنجاست که همه آنچه چنان سحر می پندارم ... به گاه دور شدن زمانی از آنها ... جادویشان می یابم که شیطان از آن سود برد و بس! ... و من همان کسی که یک عمر فکر می کرد کسی است ... و در مرداب غرور و تنهایی فرو رفت ... حال شایسته است که کلاه از سر بردارد به احترام تلاش دیگران.

نمی دانم چه می نویسم ...اما می دانم چه می گویم.-پیر شده ام اما لحظه ای زندگی نکرده ام -

پی نوشت: این پست را می خواستم اینگونه آغاز کنم :" صدای پخش اتومبیل مثل خیلی دیگر از اتومبیل های در ترافیک مانده بلند بود ...صدای ترانه ها به هم گره می خورد و او حس می کرد ...طناب دار او سفت تر می شود ... طنابی که داشت خفه اش می کرد ... گویی همه آهنگ های دنیا را حتی اگر خوانندگان زن خوانده بودند ... وسیله ای بود برای ار.ض.ای مردان ... می خواست بالا بیاورد ... می خواست خفه شود ... هوا نبود ... بوی تند عرق ... بوی کیف کوک! ... حس عریانی دختران و زنان در تمام زمان ها!" ... اما دیدم این پست ابتدای همون قصه است که باید بگم و خیلی طولانیه ...

پی نوشت دوم: وقتی داشتم از حقارت و دشنه دوستان می مردم ... وقتی داشتم پک به پک همه حسرت ها را دود می کردم... در دلم بدون اختیار من ...صدایی پیچید ... و او حی قیوم است... و او حی قیوم است ... حی القیوم.

نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 18:32

صفحه بندی