ما

خرید بک لینک

چندی پیش یکی از همکلاسی های قدیمی ام را دیدم که از یکی از بچه های دوران لیسانس خواستگاری کرده بود .... و نصیبش دختری دیگر شده بود که امثال من هم می شناختیم.

از هر دری سخنی ... تا اینکه حال همکلاسی قدیم را پرسید .... گفتم سالهاست ازش خبر ندارم ...

- این گپ و گفت کوتاه به دادن و گرفتن شماره تلفن ها معمولن ختم می شود که کار خوبی است ... چون می توانی همکلاسی دوباره یافته را با دل خوشی اینکه دیگر پیدای اش کرده ای و نام و نشانش را داری باز به طاق نسیان بسپاری .-

دیروز تماس گرفت ... تعجب کردم ...حال احوال پرسی خیلی فوری و از سر اجبار ... و بعد گفت: فکر می کنی خواب کیو دیدم ؟ ... و بلافاصله برای اینکه سوتفاهمی پیش نیاید اضافه کرد : اصلن فکر نکرده بودما یا اصلن ... هنوز حرفش تمام نشده بود گفتم می دونم می دونم ... و بعد : خواب کیو؟ ... گفت : منظر رو.

منظر همان همکلاسی قدیممان بود ... و حال سالهاست که کتایون همسرش است...

می گویم : می فهمم ..پیش میاد... و بعد بلافاصله یادم می افتد که باید مطلب دیگری را هم بگویم ... اگر نگویم نمی شود... می گویم: می دونی اگه امروز منظر همسرت بود ... تو به من زنگ می زدی تا بگی خواب کتایون رو دیدی.

می ماند ... خودم هم می مانم ... حوصله فکر کردن ندارم ... مدتهاست دیگر حوصله هیچ چی را ندارم ... مثل موشی شده ام گرفتار در قفس چرخان که جز دویدن چاره ای ندارم ... حتی زمانی برای کلامی به دیگری گفتن ... حنی لحظه ای برای سر برگرداندن ... چرخه تکراری است ...همه اش ...از ابتدا تا آخرش ...اما گام های ام دیگر نمی کشد ....

نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 18:32

صفحه بندی