پیرمرد با کتی سورمه ای رنگ و چروک خورده که حالا دیگر کت نمی توان خواندش ... فقط یک بالاپوش است ... با شلواری گشاد و زانو انداخت به رنگ توسی ... با عرقچینی بافته به سر ... و چهره ای آفتاب سوخته ... و ریش و سبیلی تنک ... دست به لبه در مغازه ای می گیرد ... این چندمین بار است که کارش همین است ... یک به یک مغازه ها ... به لبه در مغازه دست گرفته و سر به داخل مغازه ...پیش از گفتن هر حرفی ...جواب شنیده است و باز مغازه بعدی ...
صدایی از درون مغازه می گوید:"برو سلخی ...." .... و من می دانم پیرمرد این بار چندم است که آب می خواهد برای وضو ... و همه مغازه دارها به او گفته اند تو گناهکاری .... تو را چه به آبی که ما از آن وضو می سازیم ...تو حد و لیافتت آب حوضچه میانه میدون سلخی (salakhi) هستش.
نمی دانم پیرمرد آخرش چه می خواهد بکند ...اما من می دوم به سمت میدان سلخی ... وقتی می رسم سلخی که کامل شب شده است...به حوضچه نگاه می کنم ...مدت هاست آبش عوض نشده ... آب تمام گل است!.... که روی اش پر از برگ های ریخته از درخت هاست که پاییز غارتشان کرده ... دست می برم به سمت حوضچه ... " نه نمی شود...این آب به هیچ دردی نمی خورد" ...از کنار حوضچه بلند می شوم ... آب به صورتم می خورد!...از خودم می خواهم بپرسم که این چیست؟ ... که تکرار چندباره اش ... نگاهم را به آسمان می کشاند... قدم به سمت خیابانی می گذارم که هر دو سمتش پر است از درخت های پاییزی و رنگ کمرنگ نور از پس تیر برق های کناره های خیابان که میان درخت ها گم و ناپیدایند!... صورتم را بیشتر به سمت آسمان می گیرم ..."سبحان الله ....باران می بارد ...پاک پاک ... اما چگونه باید وضو ساخت؟"
صدای اذان را که می شنوم ... باز می گردم از زمان... و اکنونی که چند روز پیشتر است برای خودش دوباره اکنون می شود!...
ذهنم پر است از پیرمرد ... سلخی ... در میانه هنگامه ای که رفته ام تاجیکستان و بازگشته ام .
در گوگل سرچ می کنم .... سلخی نام یکی از توابع خراسان رضوی است ....به واقع نام یکی از توابع در خراسان بزرگ که از آن سوی تاجیکستان آغاز می شود... زبان نوشتاری سریلیلک را نه می دانم و نه اگر بدانم چیزی خواهم فهمید...همان زبان نوشتاری که تاکنون فکر می کردم دیگران را از گذشته شان جدا کرده است ...و حال خودم مانده ام در بی گذشتگی!
دی شب باز خواب تکرار می شود ... اما به نوعی دیگر ....مثل جریان سیال ....مثل بودن در همه جا !
صبح پرس و جوی ام بیشتر می شود ... یادم می آید فخری چند سالی آمد و شد داشت به تاجیکستان برای تحصیل ... زنگ می زنم به گوشی اش ... می گویم جایی به اسم سلخی به گوشت خورده تا حالا؟... می گوید: سلخی؟ ....معلوم است دارد فکر می کند... می پرسد:"سلخی یا سلفی ؟" ....می گویم: "شاید هر دو." .... می گوید:"یه محله یا یه میدون ...شایدم یه خیابون ...درست نمی دونم ...اما یه چیزی شبیه این اسم رو تو دوشنبه شنیده بودم ...چون هیچ وقت اونجا نرفتم درست نمی دونم محله بوده یا میدون یا یه خیابون...."
نسترن رها ...ما را در سایت نسترن رها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 49