
می دانم با خودتان می گویید پس توکلت کو؟ .... نرجس برده بود مادر مهدی شد .... یوسف برده بود عزیز مصر شد .... و الخ.... من برده تصورات خانواده ام هستم .. از 15 سالگی تا 26 سالگی با مریضی پدر دمخور شدم ... و لحظه لحظه اش را در نوجوانی به نظاره نشستمxa0 و زندگی ام شد صف های داروخانه .... صف های آزمایشگاه ... صف های .... من برده تصورات خانواده ام هستم .. وقتی خواهرم مریض شد ... و من بعد از سال ها پولی جم...
ادامه مطلب
می دانم با خودتان می گویید پس توکلت کو؟ .... نرجس برده بود مادر مهدی شد .... یوسف برده بود عزیز مصر شد .... و الخ.... من برده تصورات خانواده ام هستم .. از 15 سالگی تا 26 سالگی با مریضی پدر دمخور شدم ... و لحظه لحظه اش را در نوجوانی به نظاره نشستمxa0 و زندگی ام شد صف های داروخانه .... صف های آزمایشگاه ... صف های .... من برده تصورات خانواده ام هستم .. وقتی خواهرم مریض شد ... و من بعد از سال ها پولی جمع کردم که بالاپوشی بخرم ...خریدم ...گفتم قشنگ است ... او هنوز این جمله را در ذهن دارد ...سال ها تن...
ادامه مطلب