من برده تصورات خانواده ام هستم .. از 15 سالگی تا 26 سالگی با مریضی پدر دمخور شدم ... و لحظه لحظه اش را در نوجوانی به نظاره نشستم و زندگی ام شد صف های داروخانه .... صف های آزمایشگاه ... صف های ....
من برده تصورات خانواده ام هستم .. وقتی خواهرم مریض شد ... و من بعد از سال ها پولی جمع کردم که بالاپوشی بخرم ...خریدم ...گفتم قشنگ است ... او هنوز این جمله را در ذهن دارد ...سال ها تنها زندگی کردم که نرنجانمش... نه مریض نیستم ...خانواده مرا مجبور می کند.
دو سه سال پیش به خانه برگشتم چون خانواده بدون کلامی از من این را می خواست .... چون برده ها کلامی نمی رانم ...
بچگی های ام در حسرت یک هم بازی گذشت ....تا امروز.
تمام دوستانم مرده اند و آنها که زنده اند چه می خواهم به آنها بگویم تا دوست بمانند بگویند سلام ...بگویم سلام ....بگویند چه خبر ... بگویم مادر بهتر است ....بگویند می توانی بیایی سنیما ....بگویم خواهرم کارش را رها کرده و خانه نشسته است ....من بنابراین هیچ جا نمی توانم بیایم ....
بهترین دوست چقدر حوصله می کند.... که تلفنی مکالمه ای داشت با دو جواب ... مادر حالش بهتر است یا بدتر است ... و جمله دوم نمی توانم بیایم.... و تمام .... و جمله دوم نمی توانم بنویسم ... و تمام .... و جمله دوم ...نمی توانم ذهنم را میان این خانه شلوغ متمرکز کنم ... و تمام
و همه چی تمام.
خدا را به همه چی قسم دادم راهی گشوده نشد..فقط قدری استراحت می خواهم همین.
نه همراهی ...نه راهی.
نه فرزندی ... نه پاسخ به احساس مادرانه ای.
لابد باید از این همه راحتی تا صبح برقصم.
می دانم یک راه دارم ....برای همیشه با خانواده خداحافظی کنم و بروم ...اما این را نیاموخته ام ... و مدام همه وجودم را چیزی به اسم وجدان می خورد....حتی اگر این ترک خانواده کاری نه دیوانه وار که ثواب باشد.
دارم خفه می شم.خفه.
پی نوشت: دنیا به اندازه کافی آدم های شاد دارد ...بگذارید من یکی بنالم ...از صبح تا شب .
نسترن رها ...ما را در سایت نسترن رها دنبال میکنید
برچسب: برده, نویسنده: بازدید: 36