در نقطه عجز!

خرید بک لینک
امروز صبح در مسیری که طی می کنم تا برسم به محل کار، از این نیسان ها یا ون ها که عقب اتوموبیل را کرده اند اتاقکی برای بردن لبنیات و محصولات شرکت ها به سوپرمارکت ها، در لاین کناری کمی از ما عقب تر بود، در میانه ترافیک.

رانندگان اتوموبیل ها مجبور بودند مکث کنند دوباره به قدر چند گام پا روی پدال گاز بگذارند. یک لحظه خستگی امان راننده شرکتی را برید و مثل دیگر ماشین ها ترمز نکرد (لابد همین گونه بود .. من که نمی دیدم) ... صدای تصادف با اتوموبیل جلویی و بلندتر از آن وقتی روی ام را به راننده برگردانده بودم صدای از ته دل «خدایا» گوی راننده با نگاهی کاملا عاجز و وامانده به سقف اتوموبیل به جای آسمان که هنگام خواندن نامش روی به جانب آسمان می کنیم.

هنگام تصادف در فکر بودم که چه کنم خدایا به انتهای عجز رسیده ام ...خدایا صدای ام را بشنو ...توانم بریده ... بعد از این هم .... نمی توانم این همه دیوانگی را .... که صدای تصادف و صدای راننده ... مرا کشاند به اینکه همین نزدیکی ... گویی خیلی ها در نقطه عجزیم ... خیلی ها.

پی نوشت کاملن بی ربط با متن: نزدیک ده روزی است که کانالی راه انداخته ام به اسم تهران - نوستالوژی به یاد ایامی که دوست می داشتم روزگار دیگری را در تهران زندگی می کردم ...مثلن نیمه دهه بیست و دهه سی خورشیدی جوانی ام بود و یا اواخر قاجار پس از مشروطه جوانی ام را طی می کردم .....بهانه هر چه بود این روزها که توان نوشتن کمتر است ...سرچ می کنم و عکس هایی را می بابم خوب یا بد از تهران .می توانید عضو کانال شوید به نشانی تهران نوستالوژی

نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 2:56

صفحه بندی