نمی دانم چه ساعتی اما هوا تاریک است .
دوستم نزدیک یک شاید رستوران سنتی می ایستد که استراحت کنیم.
می نشینم. حوضی آان میانه است که که دلبری ندارد! برای آیندگان و روندگان!
به یکباره خود را می یابم در حالی که نشسته ام لبه حوض و پای ام را گذاشته ام میان آبش.... نگاه می کنم کاشی های ریز از همه رنگ .... رخشاان و ماهی های قرمز ..... و من میان شب سیاه.
حس خوبی دارم... حسی خوب.
به رغم مشکلات بی شمار این چند وقت هر که مرا می بیند می گوید عجب روحیه خوبی داری!
شدم سمبل روحیه خوب و وراج.
راستی این چند وقته آقا سینگل شاخ و شمشاد رو هم دیدم ...
حس می کنم ... من ... در مقابل هر نوع ستم به خودم صبر و فراموشی رو پیشه کردم اسمش رو هم گذاشتم خوش قلبی! ... و در این سن و سال هیچ گاه دیگر عوض نخواهم شد.
راستی من هنوز وز زندگی کردنم نرسیده ... خواب دیشبم انگاری گفت روز زندگی نزدیکه.
نسترن رها ...ما را در سایت نسترن رها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47