سی سال پیش بود درست... زمستان ... مثل همین الان ...
دندانم درد می کرد... به کی باید می گفتم ... یا کجا باید می رفتم ... شبها استومینوفن می خوردم و تا صبح نمی خوابیدم !!
تا اینکه یه روز دیگه اون دختر دانشجو دیگه نتونست ادامه بده ... به مادرش گفت ... بردنش یه کلینیک... و خانم دندانپزشک ... بدون هیچ بررسی ... دندان را کشید...
وقتی از کلینیک بر می گشتم ... جای دندانم یه پنبه گنده تپونده بودن .... می خواستم گریه کنم .... انگار یه بخش بزرگ از وجودم رو از دست داده بودم ... بدون هیچ دلیلی...تو دلم گریه کردم ... همین.
امروز دندونی که چهار سال هست داره برام بازی درمیاره ... و من هیچ زمانی وقت نکردم ... برم دکتر.... نه نه رفتم ... سه سال و نیم پیش ... رودکانالش کرد .... و من دیگه هیچ زمانی نه وقت کردم ... نه کسی به من اجازه داد که اگر وقت هم دارم .... بروز بدهم .
به هر حال دندانم افتاد.... هیچیم نشد.... انگار هیچی ازم کم نشد.
فقط به حجم تحقیرهام تو زندگی اضافه شد.... عمری همه تحقیر که بهم اجازه میده مدام از خدا بخوام که از زمین برم.
همین.
ما را در سایت نسترن رها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36