از آبدارخانه که بیرون می آیم...لبخند می زنم... به هانیه می گویم:"شاید باید یافتم یافتم می گفتم "... او که خود بازخوانی متون ثقیل قدیمی را برخود وظیفه کرده و از آن لذت می برد ... با لبخند می گوید:"چه را؟" ... می گویم:" همون مبحث بی زمانی ...." ... نگاهش فوری خسته می شود... و لبخندش ماسیده... می گویم:" ولش کن... گاهی آدم حسای عجیبی داره" ... و با خودم یافتم را تکرار می کنم:"همینه که روز قیامت ... یا همان روز هشتم ... روز عقیم نام داره ...روزی که به شب نمی رسه... چون اصلن نیازی نیست به شب برسه... با قیامت ...نشانه های زمان شناسی زمینی (زمینی که با زلزله ای مهیب در هم می ریزه و هر آنچه درون داره آشکار می کنه) ... شب ... روز... فردا ... هنگام طلوع ... و همه این مفاهیم تا به آخر ...از بین می رود... همه ما اگر نمرده باشیم هم می میریم و دوباره در مظروف تن بر می خیزیم... و به بی زمانی ورود می کنیم."
خب این همه را گفتم که چه؟... برسم به جمله اول پست که نمی دانم می توانم به مفهوم «بی زمانی» آنگونه که خود حس می کنم... برای بیان برسم یا نه.
پی نوشت: شاید شما بزرگان بدانید اما من امروز در ویکی پدیا خواندم ... فرشته ای در دین زرتشت هست که نامش "زم" است... او "زم"ان (زمان) و "زم"ین (زمین) را ساحت....و لابد چون خودش ساخته بود یا ماموریت یافته بود که بسازد ... نام خودش را بر هر دو ظرف تاریخ و جغرافی گذاشت و آخرش را با «ان» و «ین» تمام کرد که ما وقتی می خواهیم بگوییم زمان با زمین قاطی نشود!
پی نوشت دوم: گاهی فکر می کنیم یافته ایم اما شاید گم کرده باشیم... شاید همه این یافته های ما که گم شدنی بیش نیست... ناشی از نیاز ما به التیام است...مثل همه کسانی که برای التیام به هر آنچه که می اندیشیدند متوسل شدند ...بی آنکه خود بدانند مشرک شدند...و من این ایام بسیار خسته ام.... بسیار نسبت به شرایط دشواری که در آن قرار دارم... بی تابم ... و ذهنم می جوید التیامی را در لازمانی تا خستگی ... بی تابی که همه مفاهیمی منبسط از زمان است...رنگ بازد.
شاید!
پی نوشت سوم: خواهرم می گوید مرا خواب دیده که از درون می سوختم ... گویی داشتم با تمام وجود بی تابی ام را به نظاره می نشاندم ...از دردهایی که درون دارم .
نسترن رها ...ما را در سایت نسترن رها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40