آسمان که رعد و برق می زد ... نگاه می کردم و می گفتم :"خوش به حال آسمان ... دارد فریادش را می زند ... دارد به تمامی به صورت خود چنگ می زند ... آز آن بالاها تا جایی که به زمین می رسد ... اما من نه مجال فریادی دارم ... نه چنگ به خود زدنی ... که دیگران بدانند ... پر دردم ...اگر چه نمی گریم ...اگر چه نمی بارم."
دی شب ... من بودم و خیابان ... من بودم و شعری که خود گفته بودم و یک بیتش ... به دیواره های ذهنم خود را می کوفت ... تا همه وجودم ... تا لحظه لحظه عمرم به یادم آورد : " دلم عاشق ولی با بی کسی ساخت... گناه از دیگران او زندگی باخت ... گناه از دیگران....گناه از دیگران ...گناه از دیگران ... او زندگی باخت!"
پی نوشت: می گویند همه انسان ها به گناه اول آدم و حوا به زمین رانده شدند ... تا قرارگاهی باشد تا روز هشتم ... امثال من به چه گناهی در بدترین زمان یک جغرافیا که می تواند هر جای زمین باشد به دنیا آمدند... و زیستند ... تا ....
صورتم را که در آینه می بینم ... می تواند مادر کسی باشد که به یکباره با دیدن صورتم در آینه خاطره اش به ذهنم هجوم می آورد و خودم بودم!
نسترن رها ...ما را در سایت نسترن رها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 57