تلخ روزگاريست...!

خرید بک لینک
جوان بودم .... شايد بيست يا بيست و يك ساله ... صداي استاد در كلاس ابتدا گم شد و بعد تصويرش .... و سرودم ... ميانه هاي اش اينگونه بود شايد: نه عشق يارم ، نه دل چراغم ، نه خنده هستم ، نه گريه كامي، به آخر خط رسيده ام من!

.... اين روزها پاي ام بدون هيچ دليلي دارد كبود مي شود ... مي دانم دليلش چيست ....اما به روي خود نمي آورم ...

اين روزها بعد از سالها راستگويي و كاري كه ديگران خلاقانه مي ناميدند ... روزگاري دارم از ابتدا تا اكون شبيه آخرت يزيد ...

همچنان به مادر مي رسم .... خواهرانم هر كدام از يكديگر براي ديدگاه پزشكي ديگر پيشي مي گيرند ... از خود بارها سوال كرده ام ... آيا اينگونه رسيدگي از مادري 83 ساله كه بيشتر به آزردن او مي انجامد ... منجر به دستگيري مادر از من مي شود در روزگار ديگر ... يا مايه متهم شدن به زير پا گذاشتن حرمت مادري ...

چه مي گويم .... اين روزها تلخ روزگاريست .... جواني بيست بيست و يك ساله كه من بودم به آخر خط رسيده بود .... اما همه اش تصور بود .... و اين روزها و سال ها ... بي عشق ... بي فرزند ... بي تصور ... با پايي كبود ... با مادري سخت مريض .... با خواهراني كه انتظار معجزه دارند ... با سيگاري به گوشه لب از سر عادت .... به همه آنچه كه عادت زيست بود و براي اش مقدور نشد هم ديگر فكر نمي كند ....

پي نوشت : معلمي داشتم مي گفت آدم پريو.د كه نشه همه مشكلات حله ....اون وقت با خيال راحت مي تونه بنوسيه .

يه سال بيشتر پيش بود ... من براي آخرين بار پري.ود شدم .... مي خواستم پاراگراف را با اين جمله تمام كنم كه حس هايي كه مرا وادار به بسيار انديشه ها مي كرد ... از من دزديده شد با پايان پري.ود.... يادم افتاد كه روزگاري كه وبلاگم را آبان ماه سال 85 مي ساختم ... روزي بود كه پري.ود شده بودم ... گريه ام گرفته بود از اين سرخي بيهوده ... از اينكه هيچ نقشي نيافتم ميان اين همه رنگ سرخ در اين همه سال ها ! .... و همين شد كه وبلاگ را همان روز با حالي نزار ساختم.

پي نوشت دو: دلم سخت گرفته ....سخت گرفته ....سخت گرفته .... خسته ام ... خسته ام ... خسته ام.

نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

صفحه بندی