روزگاري كه نشد

خرید بک لینک
شايد 15 سال پيش است ... ميان يك دسته از خانم ها نشسته ام ... هر كسي يك "شري" و "وري" مي گويد ... - از جمله خودم - ... يكي شان ميان همه آن شر و ورها يادش به توضيح المسائل و اينكه بايد چه كرد و اين حرفها مي افتد و مي گويد:" طبق توضيح المسائل ... كوچكترين ريزشي نياز به غسل واجب دارد." .... مي خندم ... مي گويم : اگر اينجوري باشه كه من بايد يه دوش پرتابل به خودم ببندم...همه مي خندند.

واقعن هم همين گونه هستم... - هنوز دارم راجع به 15 سال پيش مي نويسم.- ... نميدانم چند ماه قبل از آن گفتمان بين يك دسته از خانم هاست يا چند ماه بعدش ....- توفيري هم ندارد- .... با حميرا كه آلمان است و پنج سالي از من بزرگتر ... در حال چت هستم ... مي گويد:" براي اش اهميتي ندارد ...اما هنوز براي همسرش قضيه اهميت دارد ....براي اش يك جورايي كل ماجرا soso هست." ... و من باورم نمي شود ....و نه تنها اين باورم نمي شود بلكه باور كامل دارم وقتي مولانا مي گويد هر كسي از ظن خود شد يار من ....از درون من نجست اسرار من را خيلي خيلي مي فهمم ... و نه تنها مي فهمم كه به ادراك رسيده ام.

اين سال ها گاهي نوشته اي اجتماعي كه بايد اديتش كنم ... مرا ياد آن زمان ها مي اندازد ... و يادم مي اندازد كه به شما بگويم ... آدم خيلي فرق مي كند ...

پي نوشت: بچه كه بوديم با پنبه سبيل مي گذاشتيم يا مو درست مي كرديم و پشتمان را تا مي كرديم و تمام ... پير پير مي شديم.... و هنوز هم نمي دانيم ...

نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

صفحه بندی