از سه - چهار سال پيش - تقريبن همان زماني كه از خانه ام در خيابان خرمشاهي انتهاي كوي مهران در آرياشهر كوچيدم به خانه اي كه هنوز هم با اينكه ديگر وجود ندارد مي گويم خانه حاج خانم اينا - شنيده بودم كه كلن مجتمعي كه خانه ام در آن بود را يك تهيه كننده خريده و دارند سريال پشت سريال ... و لابد فيلم پشت سر فيلم ديگر در آن مي سازند .... و همه اينها را شنيده بودم تا ديروز.
مادر را آورده بوديم جلوي تلويزيون و فيلمي گذاشته بوديم نامش بود "قندان جهيزيه" .... يكي دو سكانس نگذشته.... خانه ام را ديدم.
رفتم روي تراس پك به سيگار زدم .... تو كله ام همه سكانساي زندگي خودم تو اون خونه اومد .... سيگارم كه تموم شد ... وقتي داشتم ميومدم تو اتاق يادم افتاد يه ساعته همه اش تو سرم "افلا يعقلون" مي چرخه... كجا شنيده بودم .... وزن يك آيه از قرآن بود يا واقعن كلامي از قرآن؟ ... سرچ زدم تو گوگل رو گوشيم .... ته هر آيه وقتي يك داستان واقعي پايان مي يافت .... يا حادثي روايت مي شد .... يا پديده هاي به ظاهر طبيعي براي ما مثل روز و شب به عنوان آيه ذكر مي شد ... و ده ها مطلب ديگر .... آن وقت نوشته شده بود ...افلا يعقلون ....باشد كه بيانديشيد....باشد كه متذكر شويد.
... و من داشتم به خانه اي فكر مي كردم كه
روزگاري زنده ماني را به تجربه در آن نشسته بودم كه به راحتي شده بود بخشي از يك فيلم! .... و خانه اي را هنوز دوست دارم كه هيچ وقت ديگر نيست ....
پي نوشت : و ما سايه حقيقت را مي بينيم و مي پنداريم همان حقيقت و واقعيت است!... و مي انديشيم هستيم همانند همان ناظر سايه ها در غار!... و او كه همه اوست باز مي گويد افلا يعقلون...
پي نوشت دوم تصويري از قاب آيينه اي تمام قد در واحد من كه به جاي تصوير من و ديوار روبرو .... دو هنرپيشه را باز مي نماياند. و من مي انديشم .... زندگي جابه جا شدن رخ نمايه هاست ....همين.

نسترن رها ...
ما را در سایت نسترن رها دنبال میکنید
برچسب: روزگاری خانه هامان سرد بود,روزگاري خانه هامان سرد بود, نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28