زمان ايستاده

خرید بک لینک
دست زن بالاي دست من كه ميله داخل بي آر تي را گرفته ام ، قرار دارد.... هر دو با دست چپ ميله را گرفته ايم .... نگاهم ناخودآگاه جاي ديگري را ندارد كه ببيند ....كله ام جا ندارد كه اينگونه مي شود ...و نگاهم فقط مي تواند ميله با محتويات روي اش را ببيند... - دست زن و دست من - .....

با ديدن انگشت حلقه دست زن كه روي اش حلقه اي مدل دهه هفتادي نشسته است... - مملو از سنگ هاي اتمي!! - چشمانم را حركت مي دهم كمي پايين تر ...دست خودم بدون حلقه در انگشت حلقه دست چپ ... دستم را لحظه اي رها مي كنم ....نزديك است بيفتم ....محكم تر ميله را مي گيرم .... و با خود مي گويم :" بگذريم..." و يا مي گويم:" خيلي ساله ديگه با ديدن ... بگذريم." .... و يادم مي افتد ربع قرن پيش را!! كه وقتي دستم در سرما سرخ مي شد ... وقتي خشكي هوا ... انگشتانم را از ريخت مي انداخت ... تو كه مي رسيدي ...كه هر كدام از آمده ها مي توانستي باشي!!... به دست سرخ شده يا انگشت از ريخت افتاده ام نگاهي مي كردم و مي گفتم ...:" رو اين انگشت هم حلقه مي شينه!" .... از دست زن و دست خودم همانگونه كه نگاهم به ميله هست بيرون مي آيم ....چشمان تو قرمز مي شود ... مي گويي:"تومور..." ... و من نمي دانم چه بگويم ... در دلم مي گويم :" زمان ايستاده ....زمان چرا ايستاده؟"...- و همه چي فرتوت و خراب و نابود مي شود!!!

در فيلم مي گويد :" اون مي دونه پسرشي؟ .... و مرد مي گه من كه مي دونم پسرشم." ....

اعظم گفته است 21 روز او و دو دخترش شكنجه شده اند ... غذا نخورده اند ... و اعظم در قفسه فلزي سوزانده شده است ....

فريده مي گويد مجبور شدم ازدواج كنم ... داداشام چاقو گرفتن زير گلو مامانم ... با اينكه جوابش مثبت در اومد.

از بي آر تي پياده مي شوم... دنبال جاي پا مي گردم كه پاي ام به جايي موسوم به زمين ! برسد... و يادم مي آيد همه چي دارد نابود مي شود ...همه چي ....اما زمان ايستاده .... و من خيلي زودتر از آنكه فكر مي كنم ... رسمش همه اين نيست... باور كن .... "امروز وصيتي بايد بنويسم با عنوان به نام او كه همه اوست و لاجرم ما و دنيا لحظه اي تجلي او " - خيلي احمقانه است كه فكر كنم هستم وقتي همه چي دنيا و عقبي ...او هست و بس.

پي نوشت : تو تاكسي دارم ميام محل كار ... صبح اول وقت ... تو كله ام ديالوگ هايي با فاعلاي نامعلوم پينگ پنگ ميرن ... مي گه يه وقتي هم هست كه خودت رو مي كشي از شرمندگي ... اون يكي مي گه همش خودكشيه ...خدا هم همه نوعش رو حروم كرده ...همه جاي دنيا مال خداست اينجور نيست كه با مرگ تموم شه. ... مي گه اما جامعه با جامعه فرق مي كنه ... اون يكي مي گه باز ميخواي بري سراغ ژاپنيا... مي گه نه همين فيلم قيصر ... فاطي واسه اينكه شرمندگيش رو در مقابل تعرضي كه بهش شده نشون بده سم مي خورده ... تا هم به خانواده اش بگه تحمل چشم تو چشم شدنتون رو ندارم ... هم به او بگه حاضرم از جان عزيز بگذرم اما در مقابل ظلمي كه بهم شده اينجوري وايسم تا صدام رو همه بشنون...

پي نوشت دوم: مي گن وقتي از يه چي سير شي يا واست علي السويه شه ... لزوما خدا ازت نمي گيردش .... ميذاره وابسته شي ... بفهمي مزه اش چيه ... رنگ و لعاب پيدا كنه واست...اون وقت بايد بري...

مي گن مرگ تجربه شيرينيه ... من يه لحظه عزراييل ازم رد شد ... خيلي سخت بود!!؟

پي نوشت سوم : شب هاي جمعه ... واسه هر كي هم كه حوصله نداشته باشم فاتحه بخونم ...واسه شهره مي خونم ...اون زن نشد ...مادر نشد ... فاميل شوهر پيدا نكرد ...بچه هم همينطور ... مادرش يكي دو سال بود رفته بود و پدرش يه ماه بعد از خودش ...شايد هم برعكس....

پي نوشت چهارم: من قبل از مرگ مدام دارم سوال مي كنم زندگيم قد يه چاشت يا چشم به هم زدن گذشت... اصلا ماجرايي نداشت كه اسمش بشه ماجراي جشم به هم زدن يا چاشت خوردن ... و اين روزها بيش از هميشه زمان ايستاده ...

نسترن رها ...

ما را در سایت نسترن رها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:28

صفحه بندی